روز جهانی زن

امسال سال زنها بود . چه در ایران چه در خارج از ایران . توضیح بیشتر نمی خواد.
احتمالا آقای جیمز کامرون بعد از مراسم اسکار هم نسبت به زن سابقش این حس رو داره . چون امسال بعضی زنها نشون دادند که از ما خیلی قوی ترن .

امسال سال زنها بود . چه در ایران چه در خارج از ایران . توضیح بیشتر نمی خواد.
احتمالا آقای جیمز کامرون بعد از مراسم اسکار هم نسبت به زن سابقش این حس رو داره . چون امسال بعضی زنها نشون دادند که از ما خیلی قوی ترن .

این متن از خودم نیست . برام ایمیل شده بود و چون برام خیلی جالب بود ترجیح دادم اینجا با شما قسمتش کنم .
در يک روز پاييزي در سال ١٩٠۶ دانشمند انگليسي «فرانسيس گالتون» خانهي
خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨۵
ساله آثار کهولت را رفتهرفته در خود احساس ميكرد اما هنوز از ذهني خلاق و
کنجکاو برخوردار بود، چيزي که در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت
دست يابد. دليل شهرت وي يافتههاي او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. در آن روز خاص گالتون ميخواست در مورد احشام مطالعه کند.
مقصد گالتون بازار مکارهي ساليانهاي بود در غرب انگلستان، جايي که زارعين احشام
خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزشيابي و قيمتگذاري به آنجا
ميآوردند.
حضور دانشمندي مانند گالتون در چنان جمعي غيرعادي مينمود. ولي بايد توجه
داشت که گالتون به دو چيز بسيار علاقهمند بود. يکي اندازهگيري پارامترهاي
فيزيکي و ذهني و ديگري مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عين حال
پسرخالهي داروين نيز بود شديدا اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداد اندکي،
مشخصههاي لازم براي هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همين رو
مطالعهي مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وي بود. او بخش
بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود که اکثريت افراد يک جامعه
فاقد ظرفيت لازم براي ادارهي جامعه هستند.
رسيد که در آن مسابقهاي ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده و در
معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشت بايد
۶ پنس ميپرداخت و ورقهاي مهر شده را تحويل ميگرفت. در آن ورقه بايد تخمين
خود را از وزن گاو نر مينوشت. نزديکترين تخمين به واقعيت برندهي مسابقه بود و
جوائزي به صاحب آن تعلق ميگرفت.
۸۰۰ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و
طبقهاي آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديکترين نظر را به
واقعيت ميداد تا کشاورز و مردم عامي بيتخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله
اي که بعدا در مجلهي علمي «طبيعت» منتشر كرد به کساني تشبيه کرد که در
مسابقات اسبدواني، بدون کمترين دانشي در موردِ اسبها و مسابقه و تنها بر اساس
شنيدههايي از دوستان، روزنامهها و اين طرف و آن طرف بر روي اسبها شرط
ميبستند. او همچنين با مقايسهي اين وضعيت با دموکراسي نوشت همان قدر که
افراد درکي از وزن گاو نر داشتند به همان ميزان نيز وقتي در انتخابات شرکت
ميکنند تا سرنوشت سياسي کشور را رقم بزنند از اوضاع مملکت و مسائل مربوط به
آن مطلعند.
اما
يک چيز براي گالتون جالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. او ميخواست
ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظرياتشان با هم جمع شده و معدل گرفته
ميشود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آن مسابقه را به
يک تحقيق علمي بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد و جوايز پرداخت
شد، ورقههائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس
کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعات آماري خود را بر روي
آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيهي يک سري منحني آماري
دست به محاسبهي ميانگينِ نظرات زد. او ميخواست دريابد عقل جمعي مردم
پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عدد مزبور
فرسنگها از عدد واقعي فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وي افراد خنگ و عقب
مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل ميدادند.
ميانگينِ نظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعي گاو
که در روز مسابقه وزن کشي شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه ميکرد. تخمينِ جمع
بسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان ميدهد که قضاوتهاي
جمعي و دموکراتيک از اعتبار بيشتري نسبت به آنچه که من انتظار داشتم
برخوردارند. اين حداقل چيزي بود که گالتون ميتوانست گفته باشد.

بیاید یه کم فکر کنیم اگه نفت تموم شه تو ایران چی می شه ؟. من فکر می کنم در نگاه اول خیلی زندگی سخت و پیچیده می شه .دیگه پول مفت از زیر زمین در نمیاد که آتیشش بزنیم و حاتم بخشیش کنیم . اولین کار اینکه یک تیپا به مگسهایی که دورمون بودن می زنیم . شایدم اونا وقتی ببینن ما هم مثل اونها فقیر شدیم اونها به ما تیپا بزنن . ولی مهم اینه که اونها دیگه با ما نیستن . بهتر. خوب با شعار و سخنرانیهای هیجانی و مرگ بر این و اون گفتن که پولی در نمی یاد . کسی هم که کشته مرده ما نیست . پس یا نون دست خودمون رو می خوریم و به دنیا کاری نداریم یا اینکه اون گروههایی که باعث می شن یک کیلو گندم رو به خاطر نظراتشون با 6 تا واسطه به 3 برابر قیمت بخریم طرد می کنیم . بعدش مسئولینمون هر تومن پولی که تو دستشونه چون از زیر زمین مفت در نیاوردن مثل ناموس زنشون حواسشون بهش هست . نه اینکه چند ملیون دلار خرج یه پروژه کنن بعد تازه بفهمن اشتباه کردن ولش کنن برن . شاید اون موقع گاهی حسرت امروز بخوریم که چند صد ملیارد دلار می تونستیم ذخیره کنیم و نکردیم .
اون وقت هست که برای یه توریست که می خواد بیاد چند دلار خرج کنه ارزش قایل می شیم فرش قرمز جلوش پهن می کنیم .
1000 چیز دیگه هم پیش میاد که من فکر می کنم شاید اون روز شروع ورودمون به دنیای متمدن باشه .
در ضمن به خاطر چند تا از نا دوستان مجبورم نظرات رو قبل از انتشار چک کنم .پیشاپیش از همه معذرت می خوام .

دیروز هواپیمای دوستی عزیز که منتظر برگشتش از تهران به شیراز بودم به علت نقص فنی مجبور به بازگشت به تهران شد و من 3 ساعت تمام در نگرانی بودم . اطلاعات پرواز هم به علت حجم تلفنهای نگران یکجوری خطشو از دسترس خارج کرده بود و تلفن مستقیم فرودگاه هم به هیچ وجه من رو به جایی وصل نمی کرد که خبری بگیرم که منو دلگرم کنه. و من عصبانی از همه چیز لعنت فرستادم بر همه کسانی ( خارجی و داخلی) که جان مردم را به هر نحو بازیچه اهداف مزخرف سیاسی خود کرده اند .

یک سوال بزرگ در روابط انسانی جوامع بشری وجود داره . در برابر افراد ضعیف جامعه چقدر مسئولیم ؟ جواب این سوال یکی از دغدغه های مکاتب مختلف فلسفی در طی تاریخ بوده است . یک سوی این فلسفه فاشیسم و سوی دیگر ان کمونیسم است .آیا اگر جوامع بشری انرژی و ثروت خود را صرف کمک به مستضعفین و محرومین جهان کرده بودند امروز این پیشرفتها وجود داشت ؟اصولا اگر با یک همسفر زخمی در یک بیابان بی آب و علف تنها باشید ترجیح می دید اونو به دوش بکشید و دو نفرتون از تشنگی و گرسنگی بمیرید یا اینکه اونو می گذارید و سعی می کنید خودتون رو نجات بدید با یک نیم نگاه به اینکه اگر شما نجات پیدا کنید ممکنه بتونید اون رو هم نجات بدید. آیا اگر دغدغه انسانها و جهان گرفتن دست ضعفای جهان بود اکنون شما پای اینترنت نشسته بودید و این مطلب رو می خوندید یا اینکه در مزارع بزرگ در حال شخم زدن با گاو اهن بودیم تا بتونیم شکم 6 میلیارد نفر رو سیر کنیم. آیا راحتی امروز ما مدیون آدمهایی نیست که ننگ شقاوت و بدی و بی رحمی رو در فلسفه اخلاقی ما به جون خریدند تا ما امروز زندگی بهتری داشته باشیم ؟ آدمهایی که بد بودند تا ما بتونیم از خوب بودن خودمون لذت ببریم . اینها خیلی سوالات سخت و بی رحمانه ای است . سوالهایی که بعضی وقتها ترجیح می دیم بهش فکر نکنیم . البته در واقع همه ما جزئی از این افراد بی رحم هستیم . افرادی که وقتی یک فقیر در خیابون می بینند برای ارضای حس اخلاق گرایانشون دست در جیب می کنند و در سخاوتمندانه ترین حالت یک اسکناس 1000 تومنی بهش می دهند و بعد مسرور و مغرور از این حس بشردوستانشون به راهشون ادامه می دهند . 1000 تومنی که این روزها پول 2 تا نون سنگک هست . هدف از این پست تفکر بیشتر در اصوا اخلاقیمون بود و به چالش کشیدن اون . چون خودمم در این چالش اسیرم و جواب درستی براش ندارم . فقط می دونم نمی تونم از امکاناتی که به واسطه اون تفکر بی رحم ایجاد شده استفاده کنم و به اون تفکر بد و بیراه بگم .

قصدی برای به روز کردن وبلاگم حداقل تا زمانی که اینجا در ایران هستم نداشتم ولی این جریان باطل شدن انتخابات ببخشید امتحانات تخصصی پزشکی به من چنان فشاری وارد کرد که به نظرم اومد حتی برای تخلیه کردن روانی هم که شده باید چند سطری بنویسم . من فکر می کنم در یک جامعه در برخورد با شهروندان کلا سه نظریه وجود داره . یا شهروندان جامعه قدر یک گوسفند هم ارزش ندارند که مثالش رو می تونیم تو بعضی کشورهای آفریقایی ببینیم که گله گله آدم توش می میره به کسی هم بر نمی خوره . یا قدر انسان ارزش دارند مثل خیلی از ملل متمدن یا کلا قدر همون گوسفند ارزش دارند مثل جامعه خودمون . وقتی می گم قدر گوسفند ارزش داریم واسه اینه که واسه مناسبتها و انتخاباتها و تظاهراتها و اعلام حمایتها ارزش داریم به صورت گله ای وگرنه به صورت شخصی ارزشی نداریم . چون اگه ارزش داشتیم با یکی از نخبه ترین و سخت کوش ترین اقشارش که همون پزشکان جوانی که با یک رویایی اومدن و عین .... کار می کنن و آخرش هم کسی محل بهشون نمیگذاره این برخورد نمی شد . من که خودم بعد از فارغ التحصیلی تکلیفم رو روشن کردم و تصمیم گرفتن به هیچ وجه دیگه در این سیستم پزشکی باقی نمونم و خوشبختانه به این عهدی هم که با خودم بستم تا امروز پایبند موندم و روز به روز هم می فهمم چه تصمیم درستی گرفتم . در جامعه ای که ملاک رشد علمی و آکادمیک هر معیاری باشه جز معیارهای علمی و آکادمیک چرا باید سر رو زیر برف کرد و خود رو به ندیدن زد . ولی غصه من برای دوستانی هست که با استرس زیاد این روزها رو گذروندن . مرخصی هایی که جمع کرده بودن رو استفاده کردن . شب ها بیداری کشیدند و یک سال از عمرشون رو در اتاقها و کتابخانه ها گذروندن و امتحانی دادن و فرداش در کمال ناباروری خیلی ساده شنیدن همش کشک بوده . به همین راحتی . بعد رادیو میگه آمادگیتون رو حفظ کنید تا 27 فروردین . اگه هم باز کنسل بشه بهتون خبر می دیم . امیدارم دوستام بتونن روحیه شون رو حفظ کنن و موفق بشن . از دوستانی هم که این مطلب رو می خونن و بهشون بر می خوره واقعا عذرخواهی می کنم .