کیش

چند روزی کیش بودم . کنار ساحل آرامش ذخیره کردم . صبح تا ظهر زیر یک سایه بون به زیبایی دریا نگاه کردم .

یک روز رفتم غواصی . زیر آب . وسط مرجانها و ماهیها . اون پایین از دنیای بالا خیلی قشنگ تر بود .

عکساشو به زودی واستون می ذارم .

حالا برگشتم . دوباره روز از نو ٬ روزی از نو .

 

زندگی

این مطلب از خودم نیست یه جا دیدمش:

زندگی ما خیلی که خوب باشیم مثل یه نخ دندون هست :

۱۰ سانت دور انگشت راست

۱۰ سانت دور انگشت چپ

۳ سانت تو هوا

یک میلیمتر لای دندون

 

اعتراف یلدا

بابا این اعتراف شب یلدا خیلی خطریه . آدم که نباید پتش رو بریزه رو آب که . پس ابرو حیثیتمون چی میشه . ولی خوب چون دوستان عزیز (نگاهی نو و عابر ) خواستند به روی چشم .

۱- تا حالا عاشق نشدم ولی اولین کسی رو که دوست داشتم جرات نکردم بهش بگم و همه چیز تموم شد و داغش به دلم موند .

۲- یه بار در دعواهای بچه گانه ای که با داداشم داشتم با آچار زدم تو سرش بیهوش شد یه بار هم شیشه خونمون رو آوردم پایین . جای چنگ من هم هنوز رو صورتش هست و البته جای چنگ اونم رو صورتم مونده .

۳- از بچگی شدیدا به آلوچه و لواشک مخصوصا غیر بهداشتی علاقه داشتم و هنوز هم دارم . کلا خیلی بهداشتی نیستم.بچه که بودم دوست داشتم سوپر مارکت بزنم .البته فضانورد هم دوست داشتم بشم و همش کتابهای فضایی می خوندم .

۴- اولین روزی که رفتم مدرسه(ابتدایی) منو به علت اذیت کردن از صف کشیدن بیرون و گذاشتن دم دفتر . اولین روزی هم که رفتم دبیرستان باز منو به خاطر مو بلند از صف کشیدن بیرون نگذاشتن برم سر کلاس .

۵- تا قبل از اینکه وارد رشته پزشکی بشم مرده ندیده بودم و از دیدن زخم و خون حالم به هم می خورد ولی تا دلتون بخواد قورباغه و مارمولک تشریح کرده بودم .  

اینم از اعترافات تکان دهنده من .

 

 

صدام

تا چند ساعت دیگر یکی از خون آشامترین حاکمان تاریخ بشریت به دار مجازات آویخته می شود تا این موجود خونخوار ذره ای تاوان رنچی را که سالها بر ملیونها انسان روا داشته بپردازد .

چنین موجود رذلی که حتی زمین یارای تحمل جسد متعفنش را درون خود ندارد . کسی که با بلندپروازیش خون بیش از نیم ملیون از بهترین فرزندان این ملت را به زمین ریخت . صدها هزار کودک در حسرت دیدن دوباره پدر ماندند . چشمان صدها هزار زن برای دیدن شویشان به در خشک شد . رویاهای کودکی در صدای آژیر قرمز و انفجار نابود شد .

چه زمانی فکرش را می کردم ٬ در لحظه ای که تنها در کنج دیوار به صدای وحشتناک آژیر قرمز گوش می کردم و هر لحظه فکر می کردم یک انفجار با گوشت و پوست من چه خواهد کرد ٬ شبی چون امشب چند ساعت پیش از مرگ دیکتاتور این سطور را بنگارم .

چگونه انسان اینچنین نگون بخت شود که در زمین به این پهناوری جایی برای زندگی او نماند .

مرگ او مرا خوشحال نمی کند . چرا که هزاران چون او در زمین زندگی می کنند .

 

 

زیبایی محبت

می خواستم ادامه مطلبم را در مورد آفرینش بنویسم ولی پنجشنبه ظهر در بهداری پادگان که بودم صحنه هایی رو در تلویزیون دیدم واونقدر رو من تاثیر گذاشت که بی اختیار گریستم .

صحنه ها مربوط به خادثه بم بود و چیزی که من رامنقلب کرد خود فاجعه نبود . صحنه هایی از کمک های مردم بود که من را لرزاند .

آن آقای اهل اصفهان که حرفه اش فروش موبایل بود و دیده بود تنها کاری که می تواند کند آوردن سیم کارتها و موبایلهای مغازه اش به آنجا بود تا مردم بم بتوانند با صحبت کردن با خویشانشان ذره ای از آلام خود بکاهند . کارگران فقیری که از شهرهای دیگر با بیل و کلنگشان آمده بودند تا شاید بتوانند جانی را از زیر آوار نجات دهند . صفهای طولانی پایگاههای انتقال خون و مردمی که با خون خود یاری می کردند .

من اون روز با خانواده برای تفریح از شهر خارج شده بودم . در راه برگشت با دیدن آمبولانسهایی که مجروحان رو از فرودگاه شیراز به بیمارستان می بردند از خانواده خواستم من رو به بیمارستان برسونند ٬ شاید بتونم من هم کمکی کنم و آنجا با یکی از زیباترین صحنه های عمرم روبرو شدم . تمام اساتید پزشکی ٬ دستیاران تخصصی و دانشجویان پزشکی در بیمارستان بودند .

در آنروز دیگر هیچ چیز جز کمک مطرح نبود و انسانیت در همه جا موج می زد.

چه زیباست دیدن لحظاتی از محبت انسانها در این روزگار سرد و خشن .