و خداوند بود و هیچ چیز نبود . حتی زمان نیز نبود . فهم این موضوع شاید در لحظه اول مشکل باشه . چون ما اسیر بعد زمان هستیم . درست مثل اینکه برای یک خط بخوای فضا رو توضیح بدی.

خداوند فرشته ها رو آفرید که جز شکرگزاری و اطاعت چیزی در سرشتشون نبود و مانند ربات واسه اینکار برنامه ریزی شده بودند . و آفرینندگی خداوند بسیار بالاتر از آفرینش چنین موجوداتی بود که جز برنامه ریزیشون توانایی کار بیشتری نداشتند . و سپس خداوند انسان را آفرید و از روح خود در آن دمید و از فرشتگان خواست بر او سجده کنند و فرشتگان گفتند خداوندا ٬ این انسان می خواهد بر روی زمین فساد کند و حال آنکه ما شب و روز در حال اطاعت توییم و خداوند پاسخ آنها را نداد و گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید و فرشتگان بر انسان سجده کردند جز شیطان که بر انسان سجده نکرد .

و آنگاه خداوند در بهشت به انان فرمان داد که از میوه تمام درختان بخورد جز یک درخت ممنوع . و انسان خورد  و از بهشت اخراج شد .

و به راستی آیا تا کنون فکر کرده اید در این داستان که در تمام ادیان ابراهیمی ثابت است چرا خداوند آن درخت را در بهشت قرار داد و چرا جای آن را دقیقا به انسان گفت . شاید اگر نمی گفت انسان هیچگاه به فکر خوردن از آن درخت نمی افتاد . و چرا دور آن درخت را حصار و سیم خاردار نکشید .

فکر می کنم چون مقدر بود انسان نافرمانی کند و انسان باید فرقی را که خداوند بین آآفرینش او و فرشتگان قرار داده بود به رخ تمام عالم بکشد . چون اگر انسان از آن درخت نمی خورد چرا باید فرشتگان بر او سجده برند و چه آفرینش بالاتر از این که آفریده بتواند و توانایی داشته باشد بر آفریننده بشورد .
و چنین است که اندیشمندان نام آن درخت را درخت دانش گذاشتند .

ادامه نظر شخصیم را در مورد آفرینش در پستهای بعدی می نویسم .

 

یک  هفته با عشق

"کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم " عنوان یک کتاب دیگه از تریلوژی هست که گفتم . جریان انسانی هست که می خواد تارک دنیا شه و تنها وابستگی که از این دنیا داره دختری هست که در کودکی همبازی او بوده و اکنون احساس می کنه او را دوست داره . بنابراین تصمیم می گیره یک هفته با او باشه و بعد بین دنیا و صومعه یکی را انتخاب کنه . در  انتها داستان نشون می ده که تنها راه رسیدن به خدا از راه صومعه نیست بلکه یک عشق زمینی هم می تونه دل انسان رو اینقدر پاک کنه که در نهایت انسان رو به خدا  نزدیک کنه .

در زمان ما پیدا کردن این عشقها یه چیز رویایی شده . واقعا نمی دونم در اساطیر وقتی دو نفر عاشق هم شدند و این داستانها رو پدید اوردند واقعا عاشق هم بودند یا اینکه شکل این عشق اینقدر واسشون جذاب بوده که خودشون با اراده خودشون توش فرو رفتند . آیا عشق باید در نگاه اول بوجود بیاد یا اینکه ممکنه کسی که تا دیروز واست عادی بوده حالا می تونه کم کم تو رو  اسیر خودش کنه . آیا خیلی از زوجهایی که اطرافمون هستند و ظاهرا عاشق همند در نگاه اول عاشق هم شدند ؟ یا اینکه چون می دونستند یه عمر باید با هم زندگی کنند و خیلی شرایطشون خوبه تصمیم گرفتند عاشق هم بشند .

آیا وجود رسانه ها و انواع و اقسام فیلمها که انواع روابط عاشقانه رو تا خصوصی ترین لحظه هاش نشون می ده دیگه جایی رو واسه عاشق شدن و کشف اسرار درونی یک زن یا مرد رو به ما می ده ؟

 

یک هفته

سومین کتاب از تریلوژی پائولوکوئیلو رو می خونم . این سه کتاب با عناوین : 1- کنار رود پیدرا نشستم و گریستم 2- شیطان و دوشیزه پرین 3- ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد .
هر کدام از کتابها یک هفته از زندگی یک انسان معمولی با سه عنصر مرگ و عشق و قدرت هست . و نکته بسیار زیبای کتابها این هست که این انسانها انقدر معمولی هستند که هر کدام از ما به راحتی می تونیم خودمون رو جای اونها بگذاربم و ببینیم ما در اون شرایط چه کار می کردیم .
با مرگ شروع می کنیم ( ورونیکا می خواهد بمیرد ) . به راستی اگر بدانیم این هفته آخرین هفته زندگی ماست در زندگی خود چه تغییراتی می دهیم ؟ هر چی که تغییرات بیشتر باشه باید بدونیم که داریم الان تو زندگیمون اشتباه می کنیم . چون یک هفته که زیاده ما از ساعت دیگمون هم اطلاع نداریم و اینقدر خطرهای وخشتناکی در کنارمون هست که به راحتی ایده اینکه یک هفته دیگه فقط زنده باشیم چیز عجیب و غریبی نیست .
روزهایی که من در اورژانس بیمارستان دوره اینترنی رو می گذروندم هر روز صبح می گفتم چه کسانی هستند که الان با من از خواب بیدار می شوند ولی شب تاش دستان من برای برگردوندنشون به زندگی بیفایده هست و شب رو در سردخونه می خوابند و این سوالی بود که شبها جوابشو می گرفتم .
ولی بازم به این سوال فکر کنید که در هفته آخر زندگیتون چه کار می کنید .

÷ست بعدی راجع به یک هفته با عشق صحبت می کنیم .

ایمان

...ای کم ایمانان اگر دانه خردلی ایمان میداشتید به آن درخت که آنجاست میگفتید که از جا کنده شود و به دریا افکنده شود در لحظه از جا کنده و آب افکنده میشد...ای کم ایمانان...اگر ذره ای ایمان می داشتید آن کارهای که من نمیتوانم انجام دهم شما انجام میدادید(عیسی مسیح)

کتاب

داستان ورونیکا رو تموم کردم و اونم کنار بقیه شخصیتهایی که دوسشون دارم قرار گرفت .

کنار زندگی واقعیم تو خیالم اونا هنوز دارند زندگی میکنند . اون نقاشه و دختر کوچولو ( پناهگاه امن) ٬ ورونیکا و ادوارد ( ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد ) ٬ ملکه افقیر ( سالهای ربوده شده ) ٬ ستوانی که اسمش یادم رفته ( وداع با اسلحه )٬ فرناندو ( عشق سالهای وبا)و ... . خیلیاشون هم بیچاره ها مردن و فقط داستانشون مونده مثل آنا ( آنا کارنینا) و سرهنگ بوئندیا ( صد سال تنهایی) ٬ ترزا و توما ( بار هستی ) ٬ گتسبی ( گتسبی بزرگ ) .

خیلیا رو هنوز نمی شناسم ولی بزودی باهاشون آشنا می شم . دلم واسه بعضی شخصیتها تنگ میشه . هر چی باشه یه مدت کنارشون زندگی کردم.

هممون وقت اضافی حتما داریم . خیلی خوبه با این آدما آشنا شیم .

راستی شما کیا رو می شناسید ؟ معرفیشون کنید