دیوانگی
این روزها کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " از پائولوکوئیلو رو می خونم . یه داستان توشه خیلی جالب .
تو یه شهر جادوگری تصمیم می گیره پادشاه رو سر نگون کنه . یه دارویی تو چاه آب شهر می ریزه که هر کی ازش می خورده دیوونه می شده . کم کم همه دیوونه می شن . حز پادشاه و ملکه از چاه قصر آب می خورن . مردم که همه دیوونه بودن پیش خودشون میگن ما به این عاقلی چرا باید یه پادشاه دیوونه به ما حکومت کنه . خلاصه شورش می کنند و همه چیزو به هم میریزن . پادشاه می خواسته شبانه فرار کنه ملکه میگه تنها راهی که بتونیم بمونیم اینه که ما هم دیوونه بشیم . اونها هم می رند از آب چاه دیوونگی می خورند و دیوونه می شند . فرداش مردم می بینند پادشاهشون چه خوب شده و عاقلانه رفتار می کنه . شورشها می خوابه و اون پادشاه تا آخر عمرش بر اون مرد حکومت می کنه .
حالا خودتون رو این مطلب فکر کنین نظرتون رو بگین .
راستی دیگه می بینم دوستان ما رو تحویل نمی گیرن .