روزها از پی هم می گذرند . پارسال می گفتم پاسپورتم که دستم بیاد یه روزم نمی مونم . میرم ۳-۴ ماه دوبی پیش برادرم . ولی حس رفتن از این زندان رو هم ندارم . شدم مثل زندونی که موقع آزادی غمگینه . یه زمانی رمانهای ساده انگلیسی می خوندم . اسم یکیش که خیلی هم مشهور هست نیویورکی هاست .  تو داستانهاش همیسه یه تضاد شیرین هست . همسری که موهاش رو میفروشه تا برای شوهرش یه جا ساعتی که همیشه دوست داشته رو به عنوان هدیه سالگرد ازدواج بخره ولی نمی دونه شوهرش ساعتش رو فروخته تا براش سنجاق سری که همیشه تعریفشو می کرده بگیره .

یا آدم فقیری که تو زمستون نزدیک کریسمس از زندان آزادش می کنند . ا.ن که جایی رو نداشته هر کاری می کنه تو زندان نگهش دارند نمیشه . هر جرمی می کنه که بندازنش زندان نمیشه . در آخرین لحظه در حالیکه از نوع زندگیش پشیمون میشه و تصمیم می گیره یه زندگی آبرومندانه ای رو شروع کنه به یه دلیل مسخره که یادم نیست میندازنش زندان . الان که فکرشو می کنم نمی دونم ربط اینها به حرفهای اولم چی بود . یهو دلم کشید این داستانها رو بگم . اینترنته دیگه . حساب کتابی نداره .خودتون ربطش رو پیدا کنید به منم بگید .