نوروز

الان که این مطلبو می نویسم حدود ۵ ساعت به تحویل سال نو مونده . به نظرم بهترین شعری که همیشه سال نو به ذهنم رسیده این ابیات از حافظ است .

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم                       فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد                        بیا ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

 

احساس می کنم از این نوروز خیلی انرژی می خوام بگیرم . چون فردا یه سال توپ می خواد واسم شروع بشه . سال دیگه سال تغییر هست . سال زندگی هست . سال شادی هست . نمی ذارم چیزهای مسخره ناراحت و عصبیم کنه .

از خدا می خوام شادی نوروز رو واسه شما هم بادوام کنه . واسه همه سال .

از همه شما دوستان خیلی تشکر می کنم امسال در این محیط مجازی همیشه و همه حال پهلوم بودید و با نظراتتون بهم انرژی دادید.سال نو همتون مبارک .

 

 

حرف تازه

همه میگن چرا کم کار شدی . آخه حرف تازه ندارم . واسه چی بیام تکرار مکررات کنم . آخه یه زندگی روزمره چرا باید حرف تازه ای توش باشه ؟. این کرم رفتن از این مملکت بدجوری تو جونم افتاده . همش لحظه شماری می کنم که این پاسپورت لعنتی دستم بیاد .

بدترین نکته اینه که آدم ندونه داره چی کار می کنه . می ترسم در آینده از اینکه وقتم رو صرف رفتن کردم پشیمون بشم . یه نکته تو زندگیم اینه که من خیلی تا حالا تو زندگیم ریسک نکردم . همه کارهام تقریبا با برنامه بوده . حالا این مساله خارج رفتن شده  یک فکر بزرگ واسم . ولی باورتون نمیشه که از وقتی وارد خدمت سربازی شدم دیگه واقعا از موندن تو این مملکت متنفر شدم .

نمی دونم چرا سیستم منو و امثال منو به جایی باید برسونه که حاضر شیم با هر سختی شده این مملکت رو ول کنیم .

 

26 سالگی

   

 -از میانه های 25 به 26 که برسی خیلی چیزها برایت فرق می کند! انگار می رسی آخر دنیا...! " ته " قصه یک جورایی معلوم می شود شور و تازگی و هیجان جوانی ته می کشد...بارقه های کاملا محسوس میانسالی جرقه می زند، کم حوصله می شوی و ...

-می فهمی که واقعیت این است که در  "محاصره  " هستی! یعنی تازه می فهمی که محاصره هستی و بودی و خواهی بود، انگار یکهو حکم محکومیت ات را می دهند دستت! در ۲۶ سالگی است که سر ستبر عصیان جوانی ات می خورد به صخره  و... این درد این کوبیده شدن به طرز ماهرانه  و مرموزانه ای می رود که مونس ات باشد برای همیشه، درد حسرت! درد از دست دادن فرصت ها ...حسرت فرصت ها! فکر می کنم هرچه قدر پیرتر شویم این حسرت هم غلیظ تر شود.


-به این سن جادویی که می رسی می فهمی که همه عالم "جعل در جعل" است و همه اش قراردادی و خدادادی! و از قبل تعیین شده: مرد بودن، زن بودن، محبت کردن، احساسات، واکنش ها ، جتی کفر و ايمان و کلا زندگی و دنیا ..." می رسی به اینجا که جبر و اختیار فقط یک بازی فکری فيلسوفانه  و روشنفکرانه است شبیه آن بازی کلامی-شبه فلسفی : اول مرغ بود یا تخم مرغ ؟!

اره بر فرقش نهادند و بگفتند چنی؟(یعنی جطوری؟!) گفت بر اولاد ادم هرچه آید بگذرد!

اره بر فرقش نهادند و بگفتندش چني؟(يعنی چطوري؟!) گفت بر اولاد آدم هرچه آيد بگذر

-به ۲۶ که می رسي، می فهمی که اختیار نداری..البته مجبور هم نیستی بلکه فقط انتخاب گری ..آنهم بین گزینه های کاملا محدود! می فهمی که برخلاف آنچه که در اوایل جوانی فکر می کردی، اساسا  "راههای زیادی " وجود ندارد...یک جورایی مزه جباریت خدا را می چشی! می خوری به مرزهای و ديوارهای دنيا!

- می رسی به اینکه "فلهما فجورها و تقواها" ، می فهمی که این دو گفتمان "فجور" و "تقوا" آخر همه گفتمان های دنیاست برای "هر آدمی"... شوخی هم ندارد! خودت را هم نمی توانی گول بزنی و کلاه شرعی ببافی و بر سر بگذاری! می فهمی بقیه تقسیم بندی ها هم یک جورایی کشک است و بی اصالت و بی تاثیر(مثل قطعنامه های شورای امنیت از نظر محمود!)

-شوپنهاور ، فیلسوف آلمانی می گوید: عشق فریب طبیعت است! به 26 سالگی نازنین که برسی می فهمی که خیلی چیزها فریب طبیعت یا بهتر بگویم فریب(نعمت!) خداست! و چه می کند این گنگی  گمراهی میان نعمت و فریب...! در یک آن، نعمت می شود فریب یا فریب می شود نعمت!

-در ۲۶ سالگی یا از ۲۶ سالگی ...دنیا برایت می شود یک خرمالوی بزرگ صورتی با طعم گس! هر جایش را بخواهی بخوری یا بچشی، باز بالاخره آن طعم گس می رود زیر زبانت..."قلیل" بودن دنیا را واقعا می شود فهمید و چشید! می فهمی که اصولا زیبایی های دنیا میلی متری است و بهشت هایش یک ثانیه ای! همان ثانیه ها و میلی مترها هم، بی وفا! گاهی وقتها خوب است آدم سوییچ بلیزر زندگی را به جهت عکس عقربه های ساعت بچرخونه و بعد با دستهاش فرمون رو به حالت یازده و ده دقیقه! بگیره و بعد سرش رو بذاره روی فرمون و صدای سکوت رو گوش کنه!

 

به نقل از وبلاگ کلاشینکف دیجیتال