"کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم " عنوان یک کتاب دیگه از تریلوژی هست که گفتم . جریان انسانی هست که می خواد تارک دنیا شه و تنها وابستگی که از این دنیا داره دختری هست که در کودکی همبازی او بوده و اکنون احساس می کنه او را دوست داره . بنابراین تصمیم می گیره یک هفته با او باشه و بعد بین دنیا و صومعه یکی را انتخاب کنه . در  انتها داستان نشون می ده که تنها راه رسیدن به خدا از راه صومعه نیست بلکه یک عشق زمینی هم می تونه دل انسان رو اینقدر پاک کنه که در نهایت انسان رو به خدا  نزدیک کنه .

در زمان ما پیدا کردن این عشقها یه چیز رویایی شده . واقعا نمی دونم در اساطیر وقتی دو نفر عاشق هم شدند و این داستانها رو پدید اوردند واقعا عاشق هم بودند یا اینکه شکل این عشق اینقدر واسشون جذاب بوده که خودشون با اراده خودشون توش فرو رفتند . آیا عشق باید در نگاه اول بوجود بیاد یا اینکه ممکنه کسی که تا دیروز واست عادی بوده حالا می تونه کم کم تو رو  اسیر خودش کنه . آیا خیلی از زوجهایی که اطرافمون هستند و ظاهرا عاشق همند در نگاه اول عاشق هم شدند ؟ یا اینکه چون می دونستند یه عمر باید با هم زندگی کنند و خیلی شرایطشون خوبه تصمیم گرفتند عاشق هم بشند .

آیا وجود رسانه ها و انواع و اقسام فیلمها که انواع روابط عاشقانه رو تا خصوصی ترین لحظه هاش نشون می ده دیگه جایی رو واسه عاشق شدن و کشف اسرار درونی یک زن یا مرد رو به ما می ده ؟